تاحالا شده حس پرنده ای رو داشته باشی که زخمی شده و مجبوره که به ساحل پناه بیاره ،
بعدش چند تا بچه شیطون هم پیدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه.
اون موقع اگر تو جای اون پرنده بودی چیکار می کردی .
نه می تونی بال بزنی نه می تونی به اون بچه ها بگی کاری به کارت نداشته باشن.
تسلیم سرنوشتت می شی ؟
سکوت می کنی و خودت رو به مرگ می زنی ؟
یا نه با اینکه بالت زخمی هستش سعی می کنی بال بزنی ؟
نمی دونم اونموقع چیکار می کنی .
فقط همین قدر میدونم بعضی وقتها مجبوری تسلیم سرنوشت بشی و این اجبار یکمی سخته.
اینکه سرت رو بندازی پائین و بگی خوب شاید قسمت این بوده .
اما یه چیز دیگه رو هم خوب می دونم .
اون پرنده یه خالقی داره که بهش می گن خدا .
فکر می کنم سختی تسیلم سرنوشت بودن رو با یادش بشه به فراموشی سپرد .
احسنت
شهامت ...
پریدن شهامت میخواد حتی فرار هم شهامت می خواد .
ایستادن و نگاه کردن شهامت نمی خواد .
سرنوشت رو ما میسازیم مقدرات جدا از اراده الهی با اختیار انسان قابل تغییر هست.
راستی
به کسی که دلش رو شکستین بگین یه دل ۲بار نمیشکنه.
هیچ چشمداشتی ندارم از آنهایی که دوستشان می دارم.
از آنها جز این نمی خواهم که آزاد باشند.
این حق آنهاست که گاهی بی هیچ دلیل وتوجیهی
مرا ترک کنند و بروند.دلایل و توجیح ها همواره کاذبند.
بنابراین نیازی به آنها ندارم...
هرکی زد و رفت و شکست...یه روز یه جا کم میاره
با این حرفها فقط داری خودتو توجیح می کنی...